استیتمنت اثر:
این خاطره درباره مرزیست که بین «درمانگر بودن» و «انسان بودن» در روزهای بحران از میان میرود. من روانشناسم و سالها آموختهام که در برابر رنج مراجع، حضوری امن، حرفهای و قابل اتکا باشم؛ احساساتم را از فرایند درمان جدا کنم و به جای پاسخهای هیجانی، با مفاهیمی چون تنظیم هیجان، افکار خودآسیبرسان، عوامل محافظتکننده، تابآوری و اتحاد درمانی به رنج انسان نگاه کنم. اما جنگ، قطع ارتباط و ترس، گاهی تمام این مرزها را به هم میریزد. مراجع این خاطره، دختر جوانی است که با افکار خودکشی دستوپنجه نرم میکرد و جلسات رواندرمانی ما بهصورت آنلاین برگزار میشد. قرار ما این بود که بهتدریج شدت و فراوانی افکار خودکشی کاهش پیدا کند و در لحظات بحرانی، بتواند به جای تصمیمی برگشتناپذیر، از یک شبکهی امن کمک بگیرد. اما ناگهان در میانهی جنگ، اینترنت قطع میشود و ارتباط ما از بین میرود. این خاطره برای من فقط روایت یک مراجع نیست؛ روایت مواجههی یک مراجع و درمانگر بهعنوان ایرانی امروز با ناتوانی است. جایی که «کنترل» از دست میرود و تنها چیزی که باقی میماند، امید به بازگشت ارتباط است.