استیمنت:
«ایران، طبقه هفتم» دربارهی سرزمینیست که در آن، گاهی پیش از آنکه چیزی را از دست بدهیم، یاد میگیریم آرزویش نکنیم.
ماهیار تنها خواب ها و رویاهایش را از دست نداده؛ او بهتدریج حقِ تصور کردنِ زندگی را از خودش گرفته است.کارخانهی داستان، جایی میان واقعیت و کابوس،انبارِ رؤیاهاییست که آدمها به دلیل فقر، ترس، فرسودگی یا عادت، پیش از تحققشان پس میدهند.هفت طبقهی آن، صورتهای مختلف انسانیاند که میل انسان میتواند به خود بگیرد؛ از خواستنِ بیش از حد تا لحظهای که انسان دیگر هیچ چیز نمیخواهد.اما طبقهی هفتم جاییست که داستان از «خواب» عبور میکند و به «امکان» میرسد. بهشتی که وعدهی نجات نمیدهد؛ فقط پنجرهای باز میکند.در این روایت، امید قرار نیست معجزه کند.قرار نیست شهر تغییر کند، مشکلات ناپدید شود یا زندگی ناگهان آسان شود.امید فقط به شکل چیزی بسیار کوچک و ملموس باقی میماند:سه نان داغ، یک لیوان آب، یک میز، و دستی که اینبار از گرما عقب نمیکشد.گاهی رستگاری، نه رسیدن به زندگیِ رؤیایی، بلکه پذیرفتنِ این باشد که هنوز حقِ رؤیا دیدن داریم.